close
تبلیغات در اینترنت
رمان


آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
[Forum_Post_Title] [Forum_Post_Count_Answer] [Forum_Post_Hit] [Forum_Post_Last_Author]
صفحه اول انجمن | ثبت نام در انجمن | ورود به پنل کاربری

خلاصه داستان: داستان دختريه كه فكر ميكنه يه عاشق واقعيه كه به خاطر عشقش خيلي فداكاري ميكنه. اون حتي ميدونه كه فداكاري هاش بيش تر حماقته تا فداكاري، ولي به خاطر عشقش نميتونه بي خيال بشه. زندگيه اون با ورود به دانشگاه جوري عوض ميشه كه هيچ وقت فكرشم نمي كرده... قسمتی از این رمان زیبا: اون موقع ها تنها فكرم امير بود كه مثل هميشه عاشقش بودمو دوستش داشتم. اصلا نمي تونستم فكر كنم بعد از اون همه سختي و ناراحتي كه تحمل كردم يه روز قرار باشه واسه هميشه بي خيالش بشم. درسته كه اون خيلي اذيتم كرد، چه وقتي كه معتاد بود و چه وقتي كه ترك كرد هميشه با حرفاش ناراحتم ميكرد اما دلم خوش بود به اينكه دوستم داره و بعده ها درست ميشه. سعي مي كردم هميشه دركش كنم، همه جوره حمايتش مي كردم. رو حرفش حرف نمي زدم. صبر و تحملم برعكس اين روزا اون وقتا خيلي زياد بود. تا اينكه يه شب داشتم واسه امتحان فردا صبحم درس مي خوندم كه امير اس داد. -مينا بايد باهات حرف بزنم. ميشه بذاري واسه يه وقت ديگه؟ الان دارم درس مي خونم. -نه، همين الان بايد باهات حرف بزنم. باشه، بگو -ببين مينا، من تورو از دنياهم بيشتر دوست دارم. تو دنيا اگه يه دختر باشه كه تو پاكي، صداقت، خوبي و خانومي تك باشه، اون تويي. حرفاش داشت نگرانم مي كرد. يه حس خيلي بدي داشتم. بهش گفتم: خواهش مقدمه چيني نكن. حرفتو رك و راست بزن. مي دوني كه من از اينجور حرف زدن خوشم نمياد پس درست بگو چي مي خواي بگي. رمان با فرمت pdf

ادامه مطلب

قسمتی از این رمان زیبا: بگم؟- بگو- سارا هم دوستت داره.يعني يه كمي بهم گفته.ناگهان قفل كردم و در حالتي كه روي تخت نشسته بودم به مهسا نزديك شدم با تعجب نگاهش كردم و گفتم:"جدا؟"- آره بابا.از نگاهاش نفهميدي؟مامان هم خيلي دوسش داره فكر كنم كاملا موافق باشهمن كه هنوز هنگ بودم به ديوار خيره شده بودم.تقريبا دهانم باز بود.مهسا گفت:"چيه؟هنگيدي؟"- فكر نمي كردم دوستم داشته باشه- وا........مگه داداشم چشه؟- فكر مي كردم خودش دوست پسر داره!- نه بابا اهل اينجور چيزا نيست- بهش لو ندي ها ولي براي تولدش قراره با تو و سهيل و سارا و مهديس بريم رستوران- ايول.........چه عالي.داداش شب جمعه قراره برام خاستگاربياد.- تو هنوز18سالته- قراره بيان نامزد كنيم بعد از 3 سال عروسي كنيم- بگو نه........- ا........داداش خوب بذار بيان- مي شناسيش؟- پسر شمسي خانوم كه همبازي تو بود قبلا كه يه مدت با هم دعوا كرده بوديد.خونه قبلي مون رو مي گم.با مامان رفته بوديم ديدم ماشالا چه قد و هيكلي كرده!بزرگ شده مامانش هم گفت ميايم خاستگاري....- خودت نظرت چيه؟- به نظرم بيان حالا تا ببينيم چي بشه!- بگو بيان.كار و بارش چيه؟- تو بانك كار مي كنه.درس هم مي خونه.خونه هم داره- بگو بيان- آي قربون داداش گلم برم

ادامه مطلب

قسمتی از این رمان :شاهین فکرم را خراب کرده بود.می کوشیدتازنش بشوم تا روزی مرا به خاطرتوله صداکردن رشید باشلاق تنبیهم کنداما من طبق گفته خاله فخری ضمن این که زنش نمی شوم بایدکاری کنم کهتنبیهش را برای همیشه فراموش کند.یا اگر جسارتش را پیدا کردم من او را تنبیه کنم ولی ...خیلی می ترسم .

ادامه مطلب

رمانرمان فوق العاده زيباى زهر تاوان اماده براى دانلود است لطفا براى دانلود به ادامه مطلب برويد!!

ادامه مطلب

رماناينم يه رمان ترسناك و هيجان انگيز براى دوست داران هيجان نام رمان:پسران بد!!!دانلود در ادامه مطلب!!!

ادامه مطلب

رماناينم يه رمان توپ به نام افسونگر دانلود در ادامه مطلب!

ادامه مطلب

كتاب

دانلود رمان فوق العاد و احساسى كدامين نگاه دانلود در ادامه مطلب!

ادامه مطلب

برو ادامه مطلب!

ادامه مطلب

برو ادامه مطلب!

ادامه مطلب

برو ادامه مطلب!

ادامه مطلب

رمان

ادامه مطلب

رمان

ادامه مطلب

ادامه مطلب!

ادامه مطلب