close
تبلیغات در اینترنت
متن طولانى


آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
[Forum_Post_Title] [Forum_Post_Count_Answer] [Forum_Post_Hit] [Forum_Post_Last_Author]
صفحه اول انجمن | ثبت نام در انجمن | ورود به پنل کاربری

ﺩﻝ ﺑــﺴـــﭙــﺎﺭ ... ﺑﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﻰ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ " ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ " ﺭﺍ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ " ﻣﻮﺳﻰ " ﺭﺍ ﻧﻬﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩ " ﯾﻮﻧﺲ " ﺭﺍ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻮﺟﻬﺎﻯ " ﻧﯿﻞ " ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﺼﺮ ﺩﺭﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺁﯾﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻣﻮﺧﺘﯽ ؟ ! ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﻗﺼﺪ ﺿﺮﺭ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ، " ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ " ﭘﺲ ﺑﻪ " ﺗﺪﺑﯿﺮﺵ " ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ﺑﻪ " ﺣﮑﻤﺘﺶ " ﺩﻝ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ " ﺗﻮﮐﻞ " ﮐﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﻭ ”ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭ ...

2معلم عصبي دفتر را روي ميز كوبيد وداد زد:سارا…
دخترك خودش را جمع كردوسرش را پايين انداخت وخودش را تاجلوي ميز معلم كشيد…
وباصداي لرزان گفت:
بله خانوم…
معلم به چشمهاي سياه ومظلوم دخترك خيره شدوداد زد:چندبار بگم مشقاترو تميزبنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن؟هان؟
فردا مادرت رومياري مدرسه ميخوام دمورد بچه ي بي انظباطش باهاش صحبت كنم…
دخترك چانه ي لرزانش را جمع كرد…
بغضش را به زحمت قورت دادوآرام گفت:خانوم مادرم مريضه أما بابام گفته آخرماه بهش حقوق ميدن اونوقت ميشه مامانم روبستري كنيم تا از گلوش خون نياد…
اونوقت ميشه براي خواهر كوچيكم شير خشك بخريم تاديگه گريه نكنه…
اون وقت بابام قول داده اگه پولي موند…
براي من هم يه دفتربخره كه من ديگه دفتراي داداشم رو پاك نكنم وتوش ننويسم اون وقت مشقام وتميزمينويسم...معلم آهي كشيد وچشمانش پر أشك شد…
وبه دخترك گفت برو بنشين..!

3انکار نکن...!
تو هم روزی ع ا ش ق میشوی...مثل من...
تو هم روزی میفهمی نگاه کردن در چشمانش چه حالیــــ دارد...
میفهمیــــ طعم این بی احساسیــــ ها را...
طعم این او را داشتن ها را...طعم این بی محلیــــ ها را...
تو هم روزیـــــ خیانتــــ میبینیـــ...تنها میشویــــ...مثل من...
آدمیــم!اما منـــ و تو هیچوقت به هم نمیرسیمـــ....
منـــ و تو حالا از دو کوه هم سخت تریم در رسیدن به همــــ...!!!
من چشم ندارم تو را ببینمــــ و تو از منــ هم کورتری...!
این تفاهم حالمـــ را بد میکند...
اما الان هرچه هستیم یادت نرود قبلا چگونه بودیم...
برای آن روزهایی که هیچوقت برنمیگردد کلمه یادش بخیر کافیست...
یادش بخیر نگــاهمـــ که میکردی نگاهت ک میکردم...دیگر همه چیز بی معنی بود
جز تو،جز چشمانت،جز عشق...
اما حالا همه چیز معنی دارد جز تو .جز چشمانت .جز عشق...
خدایـا!از ما که گذشت!اما نگذار عشقی تبدیل به نفرت شود ک اگر شود...
دنیا هم عاشقش شود باز هم بی احساسیــ موج میزند...
اما تو هنوز ماندی...تو هم روزی میفهمی جواب دوستت دارم را که زوری میدهد
چ حالی دارد...
میفهمی حس ک نداشته باشد چ احساسی ب ت دست میدهد...!
تـــــــو...
تو با من کم بازی نکردی...اما من ب تو نگاه کردم!
برو جوابت را همان دنیایی بدهد که خوب میداند چه دنیایی به تو بدهد...
برو!...
جوابت را همان خدایی بدهد ک ریتم اشک هایم را حفظ است...
فقط اگر جوابت را گرفتـیــــ دیگر سمت من نیـــا...
چون ن دیگر حوصله ی سوال دارم ن جواب و ن حتی بازی واقعیـــ!....
برو اگر وجدانت گذاشت خوشبخت باش..

smsتا آخر بخون خیلی غم انگیزه ولی ارزششو داره: دختر : می دونی فردا عمل قلب دارم پسر: اره عزیزم دختر :منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره کرد تا دختر اشکهایش را نبیند و گفت منتظرت میمونم دختر:دوستت دارم بعد از عمل دختر داشت به هوش می امد به ارامی چشم باز کرد و نام پسر رو زمزمه کرد پرستار :اروم باش تو باید استراحت کنی دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه،به همین راحتی گذاشت و رفت؟ پرستار در حالی ک سرنگ ارام بخش رو در سرم دخنر خالی کرد گفت میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر به یاد پسر افتاد و اشک از دیده گانش جاری شد.آخه چرا؟ پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد...

smsدﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ،ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ،ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ......... ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ, ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ, ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟! ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ,ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ.ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑﺲ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ،ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ...ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ : ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ...!

smsﺍﺯﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪﭘﺪﺭ ﻭﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍﺑﯿﺸﺘﺮﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎﺧﺪﺍﺭﺍ؟؟؟ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪﻋﺸﻘﺖ ﻛﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪﻭﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻘﺖ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ ﻛﻨﯽ؟ﮔﻔﺖ:ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻭﺳﺎﻟﻤﺎﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ ،'ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯿﻜﻨﻢ,ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ,ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﻴﮕﺬﺍﺭﻡ, ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ,ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﻜﻨﻢ, ﺑﺎﺍﻭﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﮔﻔﺘﻨﺪﺍﮔﺮﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺍﮔﺮﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﮔﺮﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻛﺮﺩﺍﮔﺮﺑﯽ ﻭﻓﺎﺑﻮﺩﭼﻪ؟؟؟ ﮔﻔﺖ ﺍﮔﺮﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻤﯿﺸﺪﻡ.

smsخجالت كشيد ...اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني پسر گفت اي كاش بميري تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي زنيكه ي 1چشم زشت چندسال بعد پسر در 1كشور ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا ازدواج كرد و 2تا بچه آورد خبر به گوش مادر رسيد مادر رفت اونجا تا پسر نوه ها و عروسشو ببينه .اما نوه هاش از ديدنش ترسيدن و پسرش بهش گفت پيرزن زشت چرا اومدي اينجا و بچه هامو ترسوندي؟ گمشو از خونه من برو بيرون و مادر بدون گفتن حرفي رفت چند سال بعد پسره بخاطر كاري به كشورش برگشت و از روي كنجكاوي سري به خونشون زد همسايه ها گفتن مادرت مرده و فقط 1 يادداشت واست گذاشته پسره از مرگ مادرش ذره اي ناراحت نشد متن يادداشت اين بود: پسره عزيزم وقتي 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادي،اون موقع من 26سالم بود ودر اوج زيبايي بودم به عنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره ي تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني پسرم مواظب چشم مادرت باش اشك در چشمهاي پسرجمع شد... !!

smsﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﺷﺎﺥ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﮔﺎﻭ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺧﺎﺹ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻋﻘﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻫــــــــــﺎ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ >> ﻫﻤﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ...!

smsﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ , ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﻞ ﮔﻠﯽ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ , ﺑﺎﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺧﺮﻣﺎﯾﯽ , ﺍﻭﻣﺪ ﻃﺮﻓﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ؟ ! ﻣﯿﺎﯼ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ؟ ! ﺑﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ … ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﺎﺯﺵ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ , ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﻟﺮﺯﯾﺪ , ﻫﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ … ۳ﺳﺎﻝ ﺍﺯﺵ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ … ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﮐﻠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ ! ﺍﺧﺮﺵ ﮔﻘﺖ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ … ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ … ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺒﺮﺩﻣﺶ , ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ , ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ! ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻨﻮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ … ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ … ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍﻫﯿﺶ ﮐﺮﺩﻡ , ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺳﺶ ﺷﺪ ! ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﺷﻮﻥ ﺷﺪﻡ , ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ … ﺑﺎﭼﺸﺎﯼ ﮔﺮﯾﻮﻥ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ … ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ … ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ … ﮐﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ … ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﺑﻮﺗﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ … ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺗﻮﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ! ﺭﻓﺖ … ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺍﺧﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﺧﻪ ﻻﻣﺼﺐ ! ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ! ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭﺍﺳﺖ ! ﭼﺸﺎﺕ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﻣﻪ … ﯾﻪ ﺷﺐ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﻮ ﺍﻭﺭﺩ ﺩﻡ در و ﭼﺸﺎﺵ ﭘﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ … ﺩﻓﺘﺮﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ … ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﻣﺮﺩﻡ ! ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻡ ! ﻧﺎﺑﻮد.... ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ , ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ! ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ … ﺍﻣﯿﺪ ﻭﺍﺭﻡ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺨﻮﻧﯽ ! ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﻬﻢ ﻓﺶ ﻧﺪﯾﺎ ! ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ … ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ...